تبلیغات
ساینو - مهریه‌ همسر شهید «مدافع حرم»
ساینو
جوک|مطالب طنز|عکس
مهریه‌ همسر شهید «مدافع حرم»
فاطمه سلیمانی از جمله زنانی است که در برابر آزمایش الهی شهادت پدر، برادر و همسرش، چیزی جز صبر و تسلیم برای خود پیشه نکرد و شهادت عزیزانش را با تأسی از حضرت زینب(س) و عنایت حضرت زهرا(س) برای خود سعادتی دنیوی و اخروی می‌داند.
دفاع مقدس مهریه‌ همسر شهید «مدافع حرم»
به این مطلب امتیاز دهید
100% 0%

به گزارش سرویس مقاومت جام نیـوز،روزنامه جوان نوشت: فاطمه سلیمانی از جمله زنانی است که در برابر آزمایش الهی شهادت پدر، برادر و همسرش، چیزی جز صبر و تسلیم برای خود پیشه نکرد و شهادت عزیزانش را با تأسی از حضرت زینب(س) و عنایت حضرت زهرا(س) برای خود سعادتی دنیوی و اخروی می‌داند. او بعد از شهادت همسرش مهریه‌ خود را به حضرت زهرا (س) می‌بخشد و نزد شهید گرو نگه می‌دارد تا شفاعت‌کننده او در روز قیامت باشد. گفت‌وگوی ما با فاطمه سلیمانی را پیش‌رو دارید.

 

از میان پدر، برادر و همسرتان کدام یک اول به شهادت رسیدند؟

رسم است که پدران همیشه پیشقدم می‌شوند! اولین شهید خانواده ما هم پدرم شهید رجبعلی سلیمانی بود.

 

به نظر شما چه ویژگی‌هایی پدر را به این مقام رساند؟

پدرم اهل نماز شب بود و دو ساعت بعد از استراحت شبانه برای نماز و مناجات بر می‌خاست. نماز جمعه و نماز جماعتش ترک نمی‌شد و عطرافشانی بین صفوف نماز جماعت را دوست داشت. به خواندن قرآن، نظافت و پاکیزگی توجه خاصی داشت. اهل ورزش باستانی بود. زینت زن را حفظ حجاب می‌دانست و در مبارزه با نفس مقاوم بود. خودش را خدمتگزار مردم محروم می‌دانست و بیشترین حقوق ماهانه‌اش را انفاق می‌کرد. در ماه رمضان به کوچه و بازار خرج می‌داد. به حضرت علی(ع) ارادت ویژه‌ای داشت و زیارت عبدالعظیم از فضایل او بود. توجه‌ خاصی هم به زائران سیدکریم داشت. یادم است آنهایی که از شهرستان آمده بودند و جایی برای شب ماندن نداشتند را به خانه می‌آورد. طبقه بالای منزلش مهمانسرای زائران ‌بود. عاشق خاندان عصمت و طهارت بود و در هیئت‌ها حضور مستمر داشت. هر شب بعد از مسجد، صحبت‌های منبر و مطالعات خودش را در اختیار بچه‌ها می‌گذاشت تا ما را از ابتدا با تربیت دینی آشنا کند. پدرم در دوران انقلاب از فعالان بود. اعلامیه پخش کرده و پنهانی در جلسات انقلابی شرکت می‌کرد. پدرم کارمند داروسازی بود و در همان دوران طاغوت در محل کارش نمازخانه‌ای تأسیس کرده بود و مادرم هم مأمور آموزش نماز، قرآن، حجاب و پرسش و پاسخ مسائل اعتقادی به پزشکان خانم شده بود.

 

شده بود پدرتان از شوق شهادت بگوید؟

ایشان عشق و ارادت خاصی به حضرت علی(ع) داشت و یک شب در خواب امام را زیارت کرده بود. حضرت از اسب پیاده شده او را در آغوش می‌گیرد. پدرم به ایشان می‌گوید یا علی! شما جان منی و حضرت در پاسخ می‌گوید تو هم یار منی. بعدها که پدر به شهادت رسید، من این خوابش را به شهادت او تعبیر کردم. یک روز هم همراه پدر و برادرم به بهشت زهرا (س) و قطعه 24 رفته بودیم. در آنجا پدر احساس نگرانی کرد مبادا این قطعه پر شود و همنشینی بزرگ‌مردانی چون شهید بهشتی نصیبش نشود. چند روز بعد نگرانی‌اش پایان یافت و برای آخرین بار به جبهه اعزام شد. پدر در عملیات فتح‌المبین بر اثر اصابت خمپاره به ناحیه شکم و قسمت‌های دیگر بدن جان شیرینش را تقدیم کرد و در نوروز سال 61 پیکرش عیدی خانواده‌اش شد. اتفاقا پیکرش را در چند قدمی شهید بهشتی دفن کردیم.

 

از پدر چه خاطراتی به یادگار مانده است؟

پدرم در ابراز محبت نمونه بود. وقتی بچه‌ها قرآن می‌خواندند آنها را برای قرآن خواندن و هر کار خوب دیگری تشویق می‌کرد. من در ایام شهادتش عقد کرده بودم. پدر چند وسیله جهیزیه‌ام را خودش تهیه کرده بود و از این کار خیلی خوشحال بود. گویا می‌دانست جایش در مراسم ازدواجم خالی است و باید تلافی کند تا در دلم حسرتی نماند.

 

برادرتان امیرحسین دومین شهید خانواده شما بود. با تعاریفی که از خلق و خوی پدر داشتید کمی هم از دست‌پرورده‌اش، یعنی برادرتان بگویید.

امیرحسین سلیمانی برادرم، پسر بزرگ خانواده بود و 16 سال داشت که به جبهه رفت و در سن 18 سالگی به شهادت رسید. غالبا وقتی پدر از دنیا می‌رود پسر بزرگ‌تر جای او را می‌گیرد ولی امیرحسین خودش را رشد داد تا مثل پدر به مقام شهادت برسد. او پیگیر ارزش‌ها بود و این مقام والا به لحاظ تربیت صحیح دینی پدر و مادرم نصیبش ‌شد. امیرحسین با همه به خصوص کودکان مهربان بود. همیشه تنقلات همراهش بود تا وقتی کودکی را می‌دید به آنها شکلات دهد و شادشان کند. در سراسر زندگی‌اش هر لحظه به فکر کمک و گره‌گشایی بود اما پنهانی و بی‌ادعا. خیلی از افراد بعد از شهادتش از روی عکس اعلامیه‌‌اش تازه فهمیده بودند کسی که به آنها کمک می‌کرد برادرم بوده است. امیر‌حسین در مبارزه علیه طاغوت هم فعال بود و چند بار از مأمورها کتک خورده بود. بعد از انقلاب در خط مبارزه ماند. آن زمان منافق زیاد بود، به همین دلیل برادرم بیشتر شب‌ها در مسجد نگهبانی می‌داد. با وجود سن کمش، در بنیاد شهید به پرونده جانبازان رسیدگی‌ می‌کرد.

 

امیرحسین در چه عملیاتی به شهادت رسید؟

برادرم اسفند 62 در عملیات خیبر جزیره مجنون به شهادت رسید و با همان لباس سپاهی در سن 18 سالگی دفن شد. مادرم هنگام تدفین امیرحسین اصرار داشت تا خانه آخرت پسر را حس کند، به همین دلیل قبل از او چند لحظه‌ای در قبر خوابید. در تعاریفش می‌گفت خیلی احساس آرامش ‌کردم، خیالم راحت شد! مادرم شهادت پسرش را در خداحافظی آخر حس کرده بود. می‌گفت این بار آخر است که امیرحسین می‌رود و شهید می‌شود. وقتی برادران سپاهی برای خبر شهادت آمدند، چادرش را سر کرد و قبل از آنکه خبری بدهند گفت امیرم شهید شده است. خیلی راحت و با آرامشی خاص خبر شهادتش را پذیرفت.

 

از برادر چه خاطراتی در ذهن دارید؟

روزی که پدرم شهید شد، برای تشخیص پیکرش امیرحسین را برده بودند. وقتی برگشت خیلی منقلب بود و گریه می‌کرد که چرا جا مانده‌ است. در مراسم پدر قاب عکسی از او سفارش داده بود که عکس خودش را هم کنارش چاپ کرده بود. ما از کارش ناراحت شدیم اما او در جواب گفت: چیزی نمانده که به پدر برسم و کنار هم قرار بگیریم! آن قاب عکس هنوز روی دیوار است.





نوع مطلب :
برچسب ها :



نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی